شمارهٔ ۴۹۵
با او شبی از دیر میخواهم خراب آیم بروناو برقع شرم افکند من از حجاب آیم برون
خوش آن که طرح سیر شب اندازد آن مست خرابمن دامن ظلمت دران با آفتاب آیم برون
عذر گنه گویم چنان کز کشتن من بگذردگر آن قدر بخشد امان کز اضطراب آیم برون
در ورطهٔ عشق بتان ناکرده خود راامتحانکشتی در آب انداختم تا چون ز آب آیم برون
تا حشر عشق از بهر من خواهد فروزد آتشیکافتم اگر یک دم درو در دم کباب آیم برون
راندم به میدان چون فرس کز تیرباران بلااز موج خیز خویشتن گلگون رکاب آیم برون
از ابر احسان قطرهای در دوزخ هجران چکانتا محتشم یابد امان من از عذاب آیم برون