شمارهٔ ۴۹۳
سرگرمئی کو تا نهم از کنج عزلت پا بروننوبت زنان از عشق تو آیم به صد غوغا برون
چون مرد میدان را زنند از بهر جانبازی صلاسر بر کف و کف بر دهان آیم من شیدا برون
دهشت شود نو سلسله چون از صف دیوانگانآشفته خو زنجیر خا ایم من رسوا برون
در لشگر عقل و خرد یک مرده صد صف بر درمتا آید از بهر جدل مرد از صف هیجا برون
کو آتش در دل که من چون دست در جیب آورماز پرتو گیرائیش آرم ید و بیضا برون
صحرای شوری کو کزو چون روی در شهر آمدمصد وحشی اندر پیش پس آیم ازان صحرا برون
دریای شوری کو که من کوشم چو در غواصیشآخر به جائی در دهم تا حشر ازان دریا برون
خیل بلاصف میکشد میدان دم از خون میزندهمت فرس زین میکند من میروم تنها برون
دل میل دارد کز هوس دردیگی اندازد مراکز تن نیاید یک نفس بیآه و واویلا برون
تا کی به دریا جا کنم کز خانه جانانهایدامان استیلاکشان آید به استغنا برون
بیقید طفلی خواهم و عشقی که بازی بازیماز خلوت زهدآورد هر دم به غیرتها برون
هان محتشم نزدیک شد کز رستخیز عشق توآری قیامت در نظر نارفته از دنیا برون