گنج

شمارهٔ ۴۹۲

با وجود وصل شد زندان حرمان جای منبرکنار آب حیوان تشنهٔ مردم وای من
باغبان کاندر درون بر دست گلچین گل نزددست منعش در برون صد تیشه زد بر پای من
سایه بر هر کس فکند الا من دوزخ نصیبسر و طوبی قد گل روی بهشت آرای من
هست باقی رشحه‌ای از وصل و جان من کبابمن که امروز این چنینم وای بر فردای من
پر گیاه حسرتی خواهد دمانیدن ز خاکدر پی این کاروان اشگ جهان پیمای من
از تفقدهای عامم نیز کردی ناامیدبیش ازین بود از تو امید دل شیدای من
محتشم افغان که مستغنی است از یاد گداپادشاه بی‌غم و سلطان بی‌پروای من