گنج

شمارهٔ ۴۹۱

چو می‌خواهد که نامم نشنود بیگانه رای منازو بیگانه بادا هرکه باشد آشنای من
ز رغم من به نوعی مدعی را کام می‌بخشیکه می‌خواهد باخلاص از خدای من بقای من
بکش گر درخور بخشش نیم تا کی روا داریبه بدخواه از پی درخواه جز می التجای من
چو فرمائی که خاصانت به بزم آرند یاران رابه حاجب هم به جنبان گوشهٔ چشمی برای من
ز قرب یار ننهادم ز جای خود قدم بالاچها در سر گرفتی غیر اگر بودی به جای من
به تشریف غلامی گر بلند آوازه‌ام سازیزند بر بام چرخ ایام کوس کبریای من