شمارهٔ ۴۹۰
ز بس کز توست زیر بارجان مبتلای منچو ریگ از هم بپاشد کوه اگر باشد به جای من
به قدر عشق اگر در حشر یابد مرتبت عاشقبود بر دوش مجنون در صف محشر لوای من
شود مجنون ز لیلی منفعل فرهاد از شیرینچو با مهر تو سنجد داور محشر وفای من
شود دوزخ سراسر حرف من گر عشق خوبان راگنه داند خدا وانگه به فعل آرد جزای من
اگر در وادی وصلش بنودی یک جهان درمانمرا تنها جهانی درد کی دادی خدای من
ز بس کز عاشقی پا در کلم ممکن نمیدانمکه بیرون آید از گل روز محشر نیز پای من
زهر چشمی شود صد چشمه خون محتشم جاریچو افتد در میان روز قیامت ماجرای من