شمارهٔ ۴۸۹
گر شود از دیده نهان ماه مندود برآرد ز جهان آه من
از نگه من به تمنای خویشآه گر افتد به گمان ماه من
آن که به پندست مرا سود خواهاز همه بیش است زیان خواه من
از تو به جان آمدم اندیشه کنجان من از نالهٔ جانکاه من
بندگیت جان من بینواستجان من از من مستان شاه من
باش به هوش ای دل غافل که چرخدر ره او کنده نهان چاه من
محتشم افسرده رهی داشتمنیک زد آن سرو روان راه من