گنج

شمارهٔ ۴۸۸

ای به بالا فتنه سرگردان بالای تو منای سراپا ناز قربان سراپای تو من
با وجود جلوهٔ تو خلق حیران منندبس که حیران گشته‌ام برقد رعنای تو من
کرده چشم نیم‌بازت رخنه در بنیاد جاناین چه چشمست ای شهید چشم شهلای تو من
تا نگردد خواری من برملا پیش کسانمی‌نوازی بنده را ای بندهٔ رای تو من
بندبندم بگسل از هم گرنباشم روز حشربند بر دل مانده زلف سمن سای تو من
چون برون آرم سر از خاک لحد باشم هنوزپای در گل از خیال نخل بالای تو من
در صف دیوانگان کوی عشقم جا مبادگر خلاصی جویم از زنجیر سودای تو من
دست من گیر ای گل رعنا که هستم از فراقخار در پا رفته راه تمنای تو من
محتشم تا خسروان را مجلس آراید به شعرپادشاه او تو باشی مجلس آرای تو من