شمارهٔ ۴۸۷
ای خدنگ مژهات عقده گشای دل منحل شده از تو به یک چشم زدن مشکل من
خون من ریزد اگر آن گل رعنا بر خاکندمد جز گل یک رنگی او از گل من
شادم از بیکسی خود که اگر کشته شومنکند کس طلب خون من از قاتل من
آن چنان تنگ دلم از غم آن تنگ دهانکه غمش نیز به تنگ آمده است از دل من
سر من بر سر آن کو فکن از تن که فتدگاه و بیگاه گذار تو به سر منزل من
داشت در کشتن من تیغ تو تعجیل ولیزود آمد به سر این دولت مستعجل من
محتشم چون به سخن نیست مه من مایلچه شود حاصل ازین گفتهٔ بیحاصل من