شمارهٔ ۱۴۳
سالها از پی وصل تو دویدم به عبثبارها در ره هجر تو کشیدم به عبث
بس سخنها که به روی تو نگفتم ز حجاببس سخنها که برای تو شیندم به عبث
تا دهی جام حیاتی من نادان صدبارشربت مرگ ز دست تو چشیدم به عبث
تو به دست دگران دامن خود دادی و مندامن از جمله بتان بهر تو چیدم به عبث
من که آهن به یک افسانه همیکردم مومصدفسون بر دل سخت تو دمیدم به عبث
گرد صدخانه به بوی تو دویدم ز جنونجیب صد جامه ز دست تو دریدم به عبث
محتشم بادهٔ محنت ز کف ساقی عشقتو چشیدی به غلط بنده کشیدم به عبث