گنج

شمارهٔ ۱۴۴

زهی طغیان حسنت بر شکیب کار من باعثظهورت بر زوال عقل دعوی دار من باعث
ندانم از تو هر چند از ستم فرمائی آزارمکه آن حسن ستم فرماست بر آزار من باعث
تو تا غایت نبودی خانمان ویران کن مردمتو را شد بر تطاول پستی دیوار من باعث
ز کسر حرمت دوشم چه خود را دور میداریکه ایمای تو شد بر جرات اغیار من باعث
خدا خون جهانی از تو خواهد خواست چون کردهجهان را بر خرابی دیدهٔ خونبار من باعث
دگر در عشوه خواهم کرد گم ضبط زبان تا کیشود لطف کمت بر رنجش بسیار من باعث
سبک کردم عیار خویش از این غافل که خواهد شدبر استیلای نازش خفت مقدار من باعث
گره بر رشتهٔ ذکر ملایک می‌تواند زدسر زلفت که شد بر بستن زنار من باعث
گزیدم صد ره انگشت تحیر چون ز محرومیبه زیر تیغ شد بر زخم او زنهار من باعث
ز ذوق امروز مردم حال غیر از وی چو پرسیدمکه بر اعراض پنهانی شد استغفار من باعث
غم او محتشم بستی در نطقم اگر گهنگشتی اقتضای طبع بر گفتار من باعث