شمارهٔ ۱۴۵
گلخنیان تو را نیست به بزم احتیاجکار ندارد به آب مرغ سمندر مزاج
رتبه به اسباب نیست ورنه چو بر آشیانهد هد نادان نشست صاحب تختست و تاج
از همه ترکان ستاند هندوی چشم تو دلاز همه شاهان گرفت شحنهٔ حسن تو باج
گرچه تو را از ازل حسن خدا داد بودعشق که بود این که داد حسن تو را این رواج
هر طرف از دلبران ملک ستانندهایستاز طرفی کن خروج از همه بستان خراج
آن چه بر ایوب رفت نیست خوش اما خوشستمرد که دارد شکیب درد که دارد علاج
خشم و تغافل به دست ورنه ازو محتشمجور دمادم خوش است نیست به لطف احتیاج