گنج

شمارهٔ ۱۴۶

گر به دردم نرسد آن بت غافل چه علاجور کشد سر ز علاج من بی دل چه علاج
کار بحر هوس از رشگ به طوفان چو کشیدغیر زورق کشی خویش به ساحل چه علاج
قتل شیرین چو شد از تلخی جان کندن صبرغیر منت کشی از سرعت قاتل چه علاج
دست غم زنگ ز پیشانی خدمت چو زدودجز به تقصیر شدن پیش تو قایل چه علاج
نیم بسمل شده را خاصه به تیغ چو توئیجز نهادن سر تسلیم به بسمل چه علاج
نقد دین گرچه ندادن ز کف اولی‌ست ولیترک چشم تو چو گردیده محصل چه علاج
گو دل تازه جنون باش به زلفش دربنداهل این سلسله را جز به سلاسل چه علاج
محتشم رفتن از آن کوست علاج دل تولیک چون رفته فروپای تو در گل چه علاج