گنج

شمارهٔ ۱۴۲

دادم از دست برون دامن دلبر به عبثبه گمانهای غلط رفتم از آن در به عبث
چهرهٔ عصمت او یافت تغییر به دروغمشرب عشرت من گشت مکدر به عبث
تیره گشت آینهٔ پاکی آن مه به خلافشد سیه روز من سوخته اختر به عبث
بود در قبضهٔ تسخیر من اقلیم وصالناکهان باختم آن ملک مسخر به عبث
وصل هر نقد که در دامن امیدم ریختمن بی صرفه تلف ساختم اکثر به عبث
جامهٔ هجر که بر قامت صبر است درازبر قد خویش بریدم من ابتر به عبث
محتشم گر نشد آشفته دماغت ز جنونبه چه دادی ز کف آن زلف معنبر به عبث