گنج

شمارهٔ ۱۴۱

عمرها فکر وصال تو عبث بود عبثعشق‌بازی به خیال تو عبث بود عبث
سالها قطره زدن مور ضعیفی چو مرادر پی دانهٔ خال تو عبث بود عبث
از تو هرگز چو سرافراز به سنگی نشدیممیوهٔ جستن ز نهال تو عبث بود عبث
بی‌لبت تشنه چو مردیم شکیبائی مادر تمنای زلال تو عبث بود عبث
پر برآتش زدن مرغ دل ما ز وفابر سر شمع جمال تو عبث بود عبث
به جوابی هم ازو چون نرسیدی ای دلزان غلط بخش سئوال تو عبث بود عبث
محتشم فکر من اندر طلب او همه عمرچون خیالات محال تو عبث بود عبث