گنج

شمارهٔ ۲۱۴

یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختندکان دو رعنا نرگس از بستان حسن انگیختند
دست دعوی از کمان ابرویش کوتاه بودزان جهت بردند و از طاق بلند آویختند
بود پنهان در یکتائی که در آخر زمانبهر پیدا کردن آن خاک آدم بیختند
ریخت هرجا هندوی جانش به ره تخم فریباز هوا مرغان قدسی بر سر هم ریختند
خلق را حسنش رهانید آن چنان از ما سویکز مه کنعان زلیخا مشربان بگریختند
بست چون پیمان به دلها عشق تو پیوند اودیده پیوندان ز هم پیوندها بگسیختند
پیش از آن کز آب و خاک آدم آلاینده‌ستعشق پاک او به خاک محتشم آمیختند