گنج

شمارهٔ ۲۱۱

یار بیدردی غیر و غم ما می‌داندمی‌کند گرچه تغافل همه را می‌داند
آفتابیست که دارد ز دل ذره خبرپادشاهیست که احوال گدا می‌داند
گر بسازم به جفا لیک چه سازم با اینکه جفا می‌کند آن شوخ و وفا می‌داند
ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مراآن که این در به من داد دوا می‌داند
همه شب دست در آغوش خیالت دارمکوری آن که مرا از تو جدا می‌داند
روز و شب مهر تو می‌ورزم و این راز نهانکس ندانست به غیر از تو خدا می‌داند
محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی استخویشتن را سگ آن حور لقا می‌داند