گنج

شمارهٔ ۲۱۲

ای گل به کس این خوبی بسیار نمی‌مانددایم گل رعنایی بر بار نمی‌ماند
مگذار که نا اهلان چینند گل رویتکز نار چو گل چینند جز خار نمی‌ماند
می گرچه کمست امشب گر یار شود ساقیاز مجلسیان یک تن هوشیار نمی‌ماند
که مه به تو می‌ماند خوئی که کنون داریفرداست که در کویت دیار نمی‌ماند
ای دم به دم از چشمت آثار ستم پیداتا می‌نگری از ما آثار نمی‌ماند
بیمار تو را هر بار در تن نفسی می‌ماندپاس نفسش میدار کاین یار نمی‌ماند
چون محتشم از وصفت خاموش نمی‌مانمتا تیغ زبان من از کار نمی‌ماند