شمارهٔ ۲۱۰
زلفش مرا به کوشش خود میکشد به بندگیسو به پشت گرمی آن گردن بلند
شمشیر قاطع اجل است آلت نجاتآنجا که گردن دل من مانده در کمند
صد اختراع میکند از جلوههای خاصقد بلندش از حرکت کردن سمند
از اضطراب درد تو بر بستر هلاکافتادهام چنان که در آتش فتد سپند
من ناصبور و طبع تو بسیار دیر انسمن ناتوان و عشق تو بسیار زوردمند
قارون نیم که از تو توانم خرید بوسدشنام را که کردهای ارزان بگو به چند