گنج

شمارهٔ ۲۰۹

گه رفتن آن پری‌رو به وداع ما نیامدشه حسن بود آری به در گدا نیامد
چو شنیدم از رقیبان خبر عزیمت اودلم آن چنان ز جا شد که دگر به جا نیامد
چو ز مهر دستانم به سر آمدند کس راز خراب حالی من به زبان دعا نیامد
خبر من پریشان ببر ای صبا به آن مهپس از آن بگو که مسکین ز پی‌ات چرا نیامد
ز قدم شکستگی بود و فتادگی که قاصدبه تو بی‌وفا فرستاد و خود از قفا نیامد
من خسته چون ز حیرت ندرم چو گل گریبانکه رسولی از تو سویم به جز از صبا نیامد
ز کجا شد آن صنم را سفر آرزو که هرگزز زمانه محتشم را به سر این بلا نیامد