شمارهٔ ۲۰۸
دم جان دادن آن بت بر سرم با تیغ کین آمدپس از عمری که آمد بر سر من این چنین آمد
ز قتلم شد پشیمان تا ز اندوهم برآرد جاننه پنداری که رحمش بر من اندوهگین آمد
سخنچین عقدهای در کار ما افکنده پنداریکه باز آن بت گره بر ابرو و چین بر جبین آمد
ز دست مرگ خواهد یافت مرهم دردم آخرازو زخمی که بر دل از نگاه اولین آمد
سکون در خاک آدم کی گذارد عالم آشوبیکه هر جا پانهاد از ناز جنبش در زمین آمد
ز سیلاب اجل هرگز نیامد بر بنای جانشکستی کز هوای آن صنم در کار دین آمد
تو زین سان محتشم نومید چون هستی اگر ناگهبشارت در رساند قاصدی کان نازنین آمد