شمارهٔ ۲۰۷
کمان ناز به زه نازنین سوار من آمدشکار دوست بت آدمی شکار من آمد
جهان دل و جان میرود به باد که دیگرجهان بهم زده سلطان کامکار من آمد
چو افتاب که از ابر ناگهان بدر آیدسوار رخش برون رانده از غبار من آمد
شد آرمیده سوار سمند و آخر جولانفکنده زلزله در جان بیقرار من آمد
سترده داد بلاکار زاریان بلا رابه لشگر عجبی وقت کارزار من آمد
ز پیش راه مرو محتشم که بهر عذابتسر از خمار گران مست پر خمار من آمد