شمارهٔ ۲۰۶
چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمددگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد
سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنمکه لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد
نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان پشیمان شدکه ذکر قامت آن شوخ اول بر زبان آمد
هلاکم بیوصیت خواست تا کس نشنود نامشز رسوائی چو من زان رو به قتلم بیکمان آمد
رسید افکنده کاکل بر قفا طوری که پنداریقیامت در پی سر آفت آخر زمان آمد
مه من طفل و من رسوا و این رسوائی دیگرکه هرجا مجمعی شد قصهٔ ما در میان آمد
همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهائیکه با هرکس دمی همدم شدم از من به جان آمد