گنج

شمارهٔ ۷

که زد بر یاریِ ما چشم‌زخمی اینچنین یاراکه روزی شد پس از وصلِ چنان هجرِ چنین ما را
تو خود رفتی ولی باد جنون خواهد دواند از پیبسان شعلهٔ آتش من مجنون رسوا را
تو خود رو در سفر کردی ولی صحرا سپر کردیبه صد شیدایی مجنون من مجنون شیدا را
فرس آهسته ران کاندر پیت از پویه فرسودهقدم‌ها تا به زانو گمرهان دشت‌پیما را
شب تاریک و گمراهان ز دنبال تو سرگردانبرون آر از سحاب برقع آن روی مه‌آسا را
خطرگاهی‌ست گرد خرگهت از شیشه‌های دلخدا را بر زمین ای مست ناز آهسته نه پا را
چو میرد محتشم دور از قدت باری چو باز آییبه خاکش گه گهی کن سایه گستر نخل بالا را