گنج

شمارهٔ ۸

چو بر زندانیان رانی سیاست، یاد کن ما رابگردان گرد سر و ز قید جان آزاد کن ما را
زبان شِکوه بگشایم اگر بر خنجر جورتملامت از زبان خنجر جلاد کن ما را
اگر بر دار بیدادت بر آریم از زبان آهیبه رسوایی برون زین دارِ بی‌بنیاد کن ما را
نمودی یک وفا، دادیم پیشت داد جانبازیبیا و امتحانی نیز در بیداد کن ما را
به سودای دل ناشاد خود در مانده‌ام بی توبه این نیت که هرگز در نمانی، شاد کن ما را
چو روزی می‌نشستم بر سر راهت، اگر گاهیغریبی را ببینی بر سر ره یاد کن ما را
ملولم از خموشی محتشم حرفی بگو از ویزمانی هم زبان ناله و فریاد کن ما را