شمارهٔ ۹
مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما راگدای کوی توام همچنین مبین ما را
هنوز سجدهٔ آدم نکرده بود ملککه بود گرد سجود تو بر جبین ما را
گذر به تربت ما یار کمتر از همه کردگمان به یاری او بود بیش ازین ما را
به دستیاری ما ناید آن مسیح نفساگر بود ید بیضا در آستین ما را
طبیب ما که دمش پاس روح میداردچه حکمت است که میدارد اینچنین ما را
نگین خاتم عشق است گوهر دل و نیستبه غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را
بلا گزینی ما اختیاری ما نیستخدا نداده دل عافیت گزین ما را
گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دیدکه بند کرد در آن زلف عنبرین ما را
ز آه ما به گمانی فتاده بود امشبکه مینمود پیاپی به همنشین ما را
بیار پیک نظر محتشم نهفته فرستکه قاطعان طریقند در کمین ما را