گنج

شمارهٔ ۱۰

صبح آن که داشت پیش تو جام شراب رادر آتش از رخ تو نشاند آفتاب را
مه نیز تا فتد ز تو در بحر اضطرابشب جام‌گیر و برفکن از رخ نقاب را
ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساختزان آب شعله رنگ نقاب حجاب را
ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیزدریاب نیم کشته زهر عتاب را
از هم سر و تن و دل و جان می‌برند و نیستجز لشگر غمت سبب انقلاب را
در من فکند دیدن او لرزه وای اگرداند که چیست واسطهٔ اضطراب را
دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواباما دگر به چشم ندیدیم خواب را
در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیستقدری دل پرآتش و چشم پر آب را
او می‌شود سوار و دل محتشم طپانکو پردلی که آید و گیرد رکاب را