شمارهٔ ۱۱
هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب رازاغ چسان نهان کند بیضهٔ آفتاب را
وصل تو چون نمیدهد در ره عشق کام کسچند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
کام که بوده در پیت گرم که مینمایدمحسن فزاست از رخت صورت اضطراب را
با دگران چها کند عشق که در مشارکترشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را
عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدرحسن به جنبش آورد سلسلهٔ عتاب را
سحر رود به گرد اگر بند کند فسونگریدر قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را
غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزنددجلهٔ چشم من اگر آب دهد سحاب را
ناز نگر که پای او تا به رکاب میرسددست ز کار میرود حلقه کش رکاب را
ناصح ما نمیکند منع خود از رخش بلیدور به خود نمیرسد ساقی این شراب را
طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که منشب همه شب رقم زنم نامهٔ بیجواب را
محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دلداده به دست ظالمی مملکت خراب را