شمارهٔ ۶
کسی ز روی چنان منع چون کند ما راخدا برای چه دادهست چشم بینا را
نشان ز عالم آوارگی نبود هنوزکه ساخت عشق تو آوارهٔ جهان ما را
درون پرده از این بیشتر مباش ای گلکه نیست برگ و نوا بلبلان شیدا را
هزار سلسلهمو در پیت به خاک افتدچو بر قفا فکنی موی عنبرآسا را
برای جلوه چو نخل تو را دهد حرکتجسد به رعشه درآرد هزار رعنا را
به آن تکلم شیرین گهی که جان بخشیبه دم زدن نگذارد کسی مسیحا را
به جز وفای تو درد مرا دوائی نیستخدا دوا کند این درد بیدوا ما را
ز غمزه دان گنه چشم بیگنهکش خویشکه تیغ میدهد این ترک بیمحابا را
به هرزه لب مگشا پیش کس که نگشاییزبان محتشم هرزهگوی رسوا را