گنج

شمارهٔ ۵

ای ز دل‌رفته که دی سوختی از ناز مرادارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا
کرده‌ام خوی به هجران چه کنم باز اگرعشق طغیان کند و دارد از آن ناز مرا
باطل سحر مگر ورد زبانم گرددکه نگه دارد از آن چشم فسون‌ساز مرا
چشم از آن غمزه اگر دوش نمی‌بستم زودکار می‌ساخت به یک عشوهٔ ممتاز مرا
چه کمر بسته‌ای ای گل که مگر باز کنیجیب جان پاره به آن غمزهٔ غماز مرا
چون محال‌ست که آید ز تو جز بدمهریمبر از راه به لطف غلط‌انداز مرا
وصل من با تو همین بس که در آن کو، شب تارکنم افغان و شناسی تو به آواز مرا
لنگر مهرهٔ طاقت مگر ایمن دارداز سبک‌دستی آن شعبده‌پرداز مرا
ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفتکه به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را