شمارهٔ ۴
درخشان شیشهای خواهم می رخشان در او پیداچو زیباپیکری از پای تا سر جان در او پیدا
صبا زان در چون آید دیدهام گوید چه بحر است اینکه هر گه باد بنشیند شود طوفان در او پیدا
سیهابریست چشمم در هوای هالهٔ خطشعلامتهای پیدا گشتن باران در او پیدا
چو گیرم پیش رویش باشدم هر دیده دریاییز عکس چین زلفش موج بیپایان در او پیدا
تنی از استخوان و پوست دارم دل در او ظاهرچو فانوسی که باشد آتش پنهان در او پیدا
پر از جدول نماید صفحهٔ آیینهٔ رویشکه دائم هست عکس آن صف مژگان در او پیدا
کف پایش که بوسد محتشم و ز خود رود هردمز جان آئینهای دان صورت بیجان در او پیدا