گنج

شمارهٔ ۲۴۳

گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبودور رود دل نیز یک دشمن همان گیرم نبود
گر دلم در سینه سوزان نباشد گو مباشاخگری در گوشهٔ گلخن همان گیرم نبود
ز آفتاب هجر مغز استخوانم گو بریزدر چراغ مرده این روغن همان نگیرم نبود
ملک جانی کز خرابیها نمی‌ارزد به هیچگر فراق از من بگیرد من همان گیرم نبود
دیده گر خواهد شدن از گریه ویران کو بشودر دل تاریک این روزن همان گیرم نبود
ناله از ضعف تنم گر برنیاید گو میادر سرای سینه این شیون همان گیرم نبود
چون به تحریک تو می‌رانند ازین گلشن مراجا کنم در گلخن این گلشن هما نگیرم نبود
بود نافرمان دلی با من همان گیرم نزیستبود بی سامان سری بر تن همان گیرم نبود
گفتم از عشقت به زاری محتشم دامن کیشدگفت یک رسوای تر دامن همان گیرم نبود