گنج

شمارهٔ ۲۴۲

دردا که وصل یار به جز یک نفس نبودیک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود
شد درد دل فزون که به عیسی دمی چناندل خسته‌ای چنین دو نفس هم نفس نبود
بختم ز وصل یک دمه آن مرهمی که ساختتسکین ده جراحت چندین هوس نبود
ظل همای وصل که گسترده شد مرابر سر به قدر سایهٔ بال مگس نبود
بردی مرا به نقش وفا نقد جان ز دستاین دستبرد جان کسی حد کس نبود
در گرمی وصال تمامم بسوختیاین نیم لطف از تو مرا ملتمس نبود
گر پشت دست خویش گزد محتشم سزدجز یک دمش به وصل تو چون دسترس نبود