گنج

شمارهٔ ۲۴۱

مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بودز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود
مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداعسرشگ رانی آن سر پاکدامن بود
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوستیکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود
کشید روز به شامم چه شام آن که دروستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود
وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهربرندهٔ من بر باد رفته خرمن بود
رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهشبه مامن من مجنون دشت مسکن بود
برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخستترشحش ز برای خرابی من بود
چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفتبه باد می‌شد ازو هر سری که بر تن بود
بسوخت محتشم اول که از سپاه فراقستیزه یزک اندروی آتش افکن بود