شمارهٔ ۱۲۶
ناله چندان ز دلم راه فلک دوش گرفتکه مؤذن سحر از نالهٔ من گوش گرفت
عرش آن بار گران را سبک از دوش انداختخاک بیباک دلیر آمد و بر دوش گرفت
کرد ساقی قدحی پر که کسش گرد نگشتآخر آن رطل گران رند قدح نوش گرفت
آتشی کز همهٔ ظاهر نظران پنهان بوددیگ سودای من از شعلهٔ آن جوش گرفت
بادهٔ عشق از آن پیش که ریزند به جامآتش نشهٔ آن در من مدهوش گرفت
سر نا گفتنی عشق فضولی میگفتعقل صدباره به دندان لب خاموش گرفت
هرکس آورد به کف دامن سروی ز هوسمحتشم دامن آن سرو قباپوش گرفت