شمارهٔ ۱۲۵
فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفتمرا گذاشت درین مملکت غریب و برفت
چو گفتمش که نصیبم دگر ز لعل تو نیستگشود لب به تبسم که یا نصیب و برفت
چو گفتمش که دگر فکر من چه خواهد بودبه خنده گفت که فکر رخ حبیب و برفت
چو گفتمش که مرا کی ز ذوق خواهد کشتنوید آمدنت گفت عنقریب و برفت
رقیب خواست که از پا درآردم او نیزمرا نشاند به کام دل رقیب و برفت
نشست برتنم از تاب تب عرق چندانکه دست شست ز درمان من طبیب و برفت
ز دست محتشم آن گل کشد دامن وصلگذاشت خواری هجران به عندلیب و برفت