شمارهٔ ۱۲۷
بردوش آن قدر دل من بار غم گرفتکاندر شباب قد من زار خم گرفت
بیطاق ابروی تو که طاق است در جهانچندان گریست دیده که این طاق نم گرفت
تا ملک حسن بر تو گرفت ای صنم قرارآفاق را تمام سپاه ستم گرفت
راه حریم کوی تو بر من رقیب بستناآشنا سگی ره صید حرم گرفت
لیلی اگرچه شور عرب شد به دلبریشیرین زبان من ز عرب تا عجم گرفت
در ملک جان زدند منادی که الرحیلسلطان حسن یار چه از خط حشم گرفت
میخواستم به دوست نویسم حدیث شوقآتش ز گرمی سخنم در قلم گرفت
عید است و هرکه هست بتی را گرفته دستامروز نیست بر من مست ای صنم گرفت
ملک سخن که تیز زبانان گذاشتندبار دگر به تیغ زبان محتشم گرفت