گنج

شمارهٔ ۱۲۸

حسن پری جلوه کرد دیو جنونم گرفتای دل بدخواه من مژده که خونم گرفت
من که شب غم زدم بس خم از اقلیم عشقتفرقه چونم شناخت حادثه چونم گرفت
خنجر جور توام سینه به نوعی شکافتکاب دو چشم از برون راه درونم گرفت
بهر رضای توام چرخ ز قصر حیاتخواست به زیر افکند بخت نگونم گرفت
هیچ گه از جرم عشق گرم به خونم نگشتخوی تو در عاشقی بس که زبونم گرفت
عشق که تسخیر من از خم زلف تو کرددر خم من سالها داشت کنونم گرفت
محتشم از مردمان بود دل من رمانرام پری چون شدم گرنه جنونم گرفت