گنج

شمارهٔ ۱۲۹

بود شهری و مهی آن نیز محمل بست و رفتکرد خود بدمهری و تهمت به صد دل بست و رفت
بود محل بندی لیل ز باد روزگارمحملی کز ناز آن شیرین شمایل بست و رفت
تا نگردم گرد دام زلف دیگر مهوشانپای پروازم به آن مشگین سلاسل بست و رفت
دل به راه او چو مرغ نیم بسمل می‌طپیداو به فتراک خودش چون صید بسمل بست و رفت
تا گشاید بر که از ما قایلان درد خویشچشم لطفی کز من آن بی‌درد و غافل بست و رفت
خود در آب چشم خویشم غرق و می‌سوزم که اوغافل از سیل چنین پرزور محمل بست و رفت
لال بادا محتشم با همدمان کان تازه گلرخت ازین گلشن ز غوغای عنا دل بست و رفت