گنج

شمارهٔ ۱۳۰

یارم طریق سرکشی از سر گرفت و رفتیکباره دل ز بی دل خود بر گرفت و رفت
رو دروبال کرد مرا اختر مرادکان مه پی رقیب بد اختر گرفت و رفت
غلتان به خاک بر سر راهش مرا چو دیددامن کشان ز من ره دیگر گرفت و رفت
گفتم عنان بگیر دلم را که می‌رودآن بی‌وفا عنان تکاور گرفت و رفت
یک نکته گفتمش که ز من بشنو و بروصد نکته بیش بر من ابتر گرفت و رفت
دل هم که خوی با ستم عشق کرده بوددنبال آن نگار ستمگر گرفت و رفت
ای محتشم بسوز فراق این زمان بسازکان افتاب سایه ز ما برگرفت و رفت