شمارهٔ ۱۳۱
شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفتشهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت
وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب نازوان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
من فکندم خویش را از خاکساری در رهشاو ز استغنا مرا با خاک یکسان کرد و رفت
غایب از چشمم چو میشد با نگاه آخرینخانهٔ چشم مرا از گریه ویران کردو رفت
روز اقبال مرا در پی شب ادبار بودکز من آن خورشید تابان روی پنهان کرد و رفت
باد یارب در امان از درد بیدرمان عشقآن که دردم داد و نومیدم ز درمان کرد و رفت
دوزخی تابنده شد بهر عذاب محتشمدوش کان کافر دلش تاراج ایمان کرد و رفت