شمارهٔ ۱۵
ای نگهت تیغ تیز غمزهٔ غماز راپشت به چشم تو گرم قافلهٔ ناز را
روز جزا تا رود شور قیامت به عرشرخصت یک عشوه ده چشم فسون ساز را
نرگس مردم کشت ننگرد از گوشهایتا نستاند به ناز جان نظر باز را
شعلهٔ بازار قتل پست شود گر کنینایب ترکان چشم صد قدر انداز را
حسن تو در گل نهاد پای ملک بر فلکبس که نهادی بلند پایهٔ اعجاز را
چشم سخنگوی کرد کار زبان چون رقیبمنع نمود از سخن آن بت طناز را
دید که خاصان تمام آفت جان منندداد به پیک نظر قاصدی راز را
یافت پس از صد نگه مطلب مخصوص خویشدیده که جوینده بود عشوهٔ ممتاز را
تیز نگاهی به بزم پرده برافکند و کردپرده در محتشم نرگس غماز را