شمارهٔ ۴۲۳
من که از ادعیه خوانان دگر ممتازماز دعای تو به مدح تو نمیپردازم
علم مدح تو بیضا علم افراختنی استلیک من از عقبت ادعیه میافرازم
روزگاریست که بر دیده و بختت به دعابستهام خواب و به بیداری خود مینازم
هست اقبال تو یاور که من ادعیه خوانکار یک ساله به یک روزه دعا میسازم
خورد و خوابی که درو نیست گزیر آن سان رامن به آن هم ز دعای تو نمیپردازم
سرو را در جسدم تا رمقی هست ز جاناز برایت به فلک رخش دعا میتازم
بر سر لوح ثنا طرح دعا خوش طرحیستخاصه طرحی که من از بهر تو میاندازم
محتشم تاب و توان باخته در دوستیتمن که بیتاب و توانم دل و جان میبازم