گنج

شمارهٔ ۶۴

زان آستان که قبلهٔ ارباب دولت استمحرومی من از عدم قابلیت است
چشمم ز عین بی‌بصری مانده بی‌نصیبزان خاک در که سرمهٔ اهل بصیرت است
رویم که نیست بر کف پایش به صد نیازاز انفعال بر سر زانوی خجلت است
دوشم که نیست غاشیه کش در رکاب توآزرده از گرانی بار مذلت است
دستم که نیست پیش تو بر سینه صبح و شامکوته ز جیب عیش و گریبان راحت است
پایم ازین گنه که نه جاری به راه توستمستوجب سلاسل قهر و سیاست است
گر دور چرخ مانعم از پای بوس توستدر روزگار باعث تاخیر صحبت است
بر من جفاست ورنه سلیمان عهد رادر انجمن نصیحت موری چه حاجت است
مِن بعد روی محتشم از هیچ رو مباددور از درت که گفته ارباب همت است