گنج

شمارهٔ ۴۷۳

ای ابرویت به وقت اشارت زبان حسنشهرت ده زبان دگر در زمان حسن
ز آمد شد خیال تو در شاه راه چشماز یکدگر نمی‌گسلد کاروان حسن
از تیر عشق اهل زمین پر برآورندآرد چو غمزه‌ات به کشاکش کمان حسن
خوبی به غایتی که زلیخا نمی‌برددر جنب خوبی تو به یوسف گمان حسن
چندان نیافریده دل اندر جهان مراکان بت کند ببردنشان امتحان حسن
عالم ز دل تهی شد و آن مه نمی‌دهداز دلبری هنوز زمانی امان حسن
روزی که صدهزار سر از تن بیفکندباشد به جرم بد مددی سرگران حسن
چشمت که گرم تربیت مرغ غمزه استشهباز پرور آمده در آشیان حسن
جز بهر پیشکاری حسنت جهان ندادپیش از تصرف تو به یوسف جهان حسن
میداشت بهر فتنه آخر زمان نگاهآیینه‌ات زمانه در آیینه‌دان حسن
از نوبهار حسن چه گلها که بشکفدروزی که گرد روی تو گردد خزان حسن
تا غارت بهار چمنها کند خزانبادا دعای محتشمت پاسبان حسن