شمارهٔ ۶۲
زخم جفای یار که بر سینه مرهم استاز بخت من زیاده و از لطف او کم است
کودک دل است و دو و لعب دوست لیکدر قید اختلاص ز قید معلم است
پنهان گلی شکفته درین بزم کان نگارخود را شکفته دارد و بسیار درهم است
شد مست و از تواضع بیاختیار اودر بزم شد عیان که نهان با که همدمست
ترسم برات لطف گدائی رسد به مهرکان لعل خاتمیست که در دست خاتمست
از گریههای هجر شکست بنای جانموقوف یک نم دیگر از چشم پر نمست
هر صبح دم من و سر کوی بتان بلیشغلی است این که بر همهٔ کاری مقدم است
با این خصایل ملکی بر خلاف رسمباید که سجدهٔ تو کند هر که آدم است
با غم که جان در آرزوی خیر باد اوستگفتار محتشم همه دم خیر مقدم است