شمارهٔ ۶۱
باز این چه زلف از طرف رخ نمودن استباز این چه مشگ بر ورق لاله سودن است
باز این چه نصب کردن خالست برعذارباز این چه داغ بر دل عاشق فزودن است
دل بردن چنین ز اسیران ساده دلگوهر به حیله از کف طفلان ربودن است
در ابتدای وصل به هجرم اسیر ساختوصلی چنین بهشت به کافر نمودن است
روشنترین غرور و دلیل تکبرشآن دیر دیر لب به تکلم گشودن است
سر ازل ز پیر مغان گوش کن که آنبهتر ز حکمت از لب لقمان شنودن است
در عشق حالتی بتر از مرگ محتشمدور از وصال دلبر خود زنده بودنست