گنج

شمارهٔ ۶۰

نخل قد خم گشته که پرورده دردستبارش دل پرخون و گلش چهرهٔ زردست
صدساله وصال تو مرا می‌رسد ای ماهگر مرهم هر خسته به اندازهٔ درد است
خاک که ز جولان سمندت شده بربادکان زلف مشوش دگر آلوده گرد است
دل کز خرد و صبر و سکون صاحب خیل استاز تفرقهٔ عشق تو فرد است که فر داست
منسوخ کنِ حسن دلارام زلیخاستعشق تو که آرام ربای زن و مرد است
ای دل حذر از بادیهٔ عشق که چون بادسرگشته در آن ناحیه صد بادیه گرد است
ای محتشم آن شمع بتان را چه تفاوتگر اشک تو گرمست وگر آه تو سرد است