شمارهٔ ۵۹
دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونستدشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است
معنی دوستی از گفت و شنو مستغنی استصورت دشمنی آن به که نگویم چونست
دامن عصمت گل چون درد از صحبت خاراشک بلبل نتوان گفت چرا گلگونست
پای خسرو اگر از دست طمع در گل نیستکوه کن تا کمر از گریه چرا در خونست
وادی رشک مقامیست که از بوالعجبیلیلی آنجا به صد آشفتگی مجنون است
دارد از دست رقیبان دلی از بیم دو نیمسگ لیلی که ز حی پیک ره هامون است
بوالهوس راست ز خوبان طمع بوس و کنارورنه عاشق به همین گفت و شنو ممنون است
ترسم آخر کندت عاشق و مفتون رقیبفلک این نوع که بر رغم من محزون است
محتشم بشنو و در عذر جفاها مشنوسخن او که یک افسانه و صد افسونست