گنج

شمارهٔ ۵۸

این چه چوگان سر زلف و چه گوی ذقن استاین چه ترکانه قباپوشی و لطف بدن است
این چه ابروست که پیوسته اشارت فرماستوین چه چشمست که با اهل نظر در سخنست
این چه خالست که قیمت شکن مشک ختاستوین چه جعد است که صد تعبیه‌اش در شکنست
این چه رخشنده عذار است که از پرتو آنآه انجم شررم شمع هزار انجمن است
این چه غمزه است که چشم تو ز بی‌باکی اومست و خنجر کش و عاشق کش مردم فکنست
وای برجان اسیران تو گر دریابنداز نگه کردنت آن شیوه که مخصوص منست
محتشم تا بودت جان مشو از دوست جداکاین جدائی سبب تفرقهٔ جان و تن است