گنج

شمارهٔ ۲۵۲

اول منزل عشقست بیابان فناعاشقی کو که درین ره دو سه منزل برود
رفتن ناقه گهی جانب مجنون نیکوستکه به تحریک نشینندهٔ محمل برود
عقل را بر لب آن چاه ذقن پا لغزددل به آن ناحیه جهلست که عاقل برود
دارد آن غمزه کمانی که به چشم نگرانناوکی سردهد آهسته که تا دل برود
دارم از خوف و رجا کشتی سر گردانیکه نه در ورطه بماند نه به ساحل برود
عشق چون کهنه شود محو نگردد به فراقنخل از جا نرود ریشه چو در گل برود
ابر رحمت چو ترشح کند امید کزانرقم قتل من از نامهٔ قاتل برود
دیر پروای کسی بشنو و تاخیر مکنتا به آن مرتبه تاخیر به ساحل برود
گر کنی قصد قتالی و نیالائی تیغخون ز بسمل گه صد ناشده بسمل برود
محتشم لال شود طوطی طبعم می‌گفتاگر آن آینه رویم ز مقابل برود